روی خط خدا
شیخ را گفتم :از کدام سو بروم که به او برسم؟! گفت:از هر سو...اگر بروی! 
نویسندگان
لینک دوستان
ابر برچسب ها

خواستم خطاب به تو حرفی بزنم،حیفم آمد.تو کمتراز آنی که کسی بخواهد خطاب به تو چیزی بنویسد.سزای توهمان مرگ خفت باراست.کسی که نور"امام" به اونرسد،بودو نبودش فرقی نمی کند که البته نبودنش صد شرف دارد به بودنش.

با دانه درشت هایتان صحبت می کنم؛

بدانید!همه تان،من شیعه "هادی"ام.شیعه می دانید یعنی چه؟!یعنی کسی که پا جای پای امامش می گذارد.یعنی کسی که وصل است به عظمت "امام".خوب  عظمت امام مرا فهمیدید،ازهمین رو انقدر هراسانید،به هر دری میزنید که "امام"را از من بگیرید.

اما تو از من می ترسی؛از ایمان من می ترسی،از غیرت من می ترسی،البته حق هم داری،میدانی اگر غیرتم به جوش بیاید،فاتحه تان خوانده است.بخاطر همین است که میخواهید چراغ هدایتم را خاموش کنید.ولی کورخواندید،چون یک چیز را نمی دانید،و آن معنای خود "امام"است.شما نمی دانید امام یعنی چه،نمی فهمید معنای آیه نور را،نمی فهمید"لو تمسسه النار"یعنی چه؟نمی فهمید وقتی می گوید "بی آنکه آتشی آن را بیفروزد جهانی را روشن می کند" یعنی تمام کارهایتان آب درهاون کوبیدن است.به خیالتان منبع نور را نشانه گرفته اید.

"شیعه"بودن من را یادتان نرود.از من بترسید،مثل مرگ.چون من شیعه "هادی"ام.

هادی در جان من است،در قلب من است.تک تک سلولهای من به نام"امام"من است.پس تا جان من هست،شیعه بودن من هم هست.از من بترسید خفاشان خسران زده؛من پشتم به عظمت"امام"گرم است.

 

پ.ن: الحمدلله الذی جعل اعدائنا من الحمقاء

کاملا باربط:  یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

                                                                                "آیه 8سوره الصف"




طبقه بندی: مذهبی،
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

قبل نوشت:سفر یکباره ما به تهران و قم باعث شد که فرصتی برای قلم زنی نماند.اما میخواهم مهمانتان کنم که هرآنچه  میخواستم بگویم را از زبان "سیدمهدی شجاعی"بخوانید.

 

مدتی بود پیامبر(صلی الله علیه و آله) دور از خدیجه در حرا نماز می خواند.فرمان خدا بود.بعداز چهل روز ،جبرئیل سیبی از بهشت آورد،داد به او و گفت:"بخور محمد"

پیامبر سیب را باز کرد ،نوری ازآن بیرون آمد.ترسید. جبرئیل گفت:"بخور!این نور کسی است که قرار است دختر تو باشد،آسمش در آسمان منصوره و در زمین فاطمه است".محمد پرسید:"چرا منصوره؟!چرا فاطمه؟!"جبرئیل گفت:"منصوره است چون در آسمان نصرت دهنده دوست داران خودش است و روی زمین فاطمه،چون شیعیان خود را از آتش جهنم جدا می کند."

منشور ملکوتی فاطمه علیهاالسلام را از ابعاد مختلف باید نگریست. معدود زنانی نام های خود را بر گذرگاه تاریخ حک کرده اند، اما اینان زنانی بوده اند که یک شاخه از نهال وجودشان را به باروری و تجلی نشسته اند. نام آسیه را دست های شهامتش حک کرده است و نام مریم را چشم های قداستش و حتی نام خدیجه را قلب رأفتش. اما شخصیت فاطمه علیهاالسلام، منشوری چند بعدی است که با افق دیدهای مختلف شایسته بذل توجه است.

فاطمه(س) و علی(ع)

فاطمه کسی است که با نه سال زیستن همگام با علی، در گام گام علی و لحظه لحظه علی، تنفس علی و سرنوشت علی تأثیری جاودانه و ملموس گذارد.

فاطمه کسی است که تبسم را بر لبان علی نقش می بندد.

فاطمه کسی است که خستگی مجادله نابرابر علی را با حرامیان، از سرانگشتان قلبش بیرون می کشد.

فاطمه کسی است که چهارچوبه خانه کوچک و صمیمی علی را بر دفتر تاریخ با خطوط ابدی ترسیم می کند.

فاطمه التیام بخش جگر دندان خورده علی(ع) است.

فاطمه کسی است که صبر را در جان علی می ریزد و میوه حلم از چشمان او می چیند.

فاطمه عصاره مظلومیت علی است.

فاطمه کسی است که پاهای علی را در مقابل یتیم به لرزه می افکند.

فاطمه اشک علی است، قلب علی است. در انتخاب مادر از میان دو زن، مهر فاطمه است که در قلب علی قضاوت می کند.

فاطمه الهام بخش وحدت در خانواده پراکنده اسلام است.

فاطمه(س) و حسین(ع)

فاطمه بنیان گذار قیام حسین است. اوج طنین خروش حسین است، حسین در منا از حنجره مادر، فاطمه فریاد می کشد.

فاطمه آمیزه شکوهمند مظلومیت و فریاد حسین است.

فاطمه انگیزه غرورآمیز صبر حسین است، فاطمه حضور خدا در عاشوراست.

فاطمه ظهور جلوه حق در کربلاست.

فاطمه یقظه حسین است، جذبه حسین است.

فاطمه رغبت حسین برای لقای معشوق است. در کربلا فاطمه است که نوه ها را داماد می کند. فاطمه است که قلب دشمن را با دوست پیوند می دهد.

فاطمه حلاوت شهادت است. حسین والی فاطمه است در کربلا و منادی اوست در عاشورا. شیر فاطمه است که در وجود حسین می خروشد و خون فاطمه است که از حنجره حسین می جوشد.

فاطمه قدرت گام های حسین است. جوهر فریاد حسین است. حسین، علی اکبر را به یادواره فاطمه به میدان می فرستد. در شهادت برادر، فاطمه است که در قامت حسین می شکند. حسین تبلور فاطمه در عاشوراست. «اِنِّی لا اَرَی الْمَوْتِ ...» یادگار فاطمه استبر قلب حسین. حسین، فاطمه محض است و فاطمه، حسین محض و حسین بی فاطمه... .

فاطمه و زینب

زینب، فاطمه کربلاست و تجلی فاطمه در زینب عاشوراست.

در کربلا زینب، رسول فاطمه است؛ خلیفه تامِ فاطمه است. پیامِ فاطمه را می خواند. حضور فاطمه را فریاد می کشد. با هر جنازه ای که بر دست می گیرد، قطره ای از جام صبر فاطمه را مزمزه می کند. در بارگاه یزید، زینب به تداعی خطبه مادر در مقابل دشمنان پدر، خطبه می خواند. در کربلا زینب محبت مادر را در جان برادر می ریزد. زینب یادگار مادر را پاس می دارد.

در شام، فاطمه است که بر ترحم، زهرخند می زند و صدقه را خشم می کند و بر پای دشمنان برادر، زنجیر لعن می افکند. و همچنان که جسارت را بر علی تحمل کرده بود، بر فرزندان خویش به جان می خرد. چشمان زینب در زیر دست های محجوب فاطمه به خواب رفته است. زینب با بوسه محبت فاطمه، چشم از خواب گشوده است.

فاطمه(س) و حسن(ع)

حسن، بُعد دیگر منشور فاطمه است. حسن، شیر صبر از جان مادر نوش کرده است.

حسن، بلوغ بردباری فاطمه است. پاره های سرخ جگر فاطمه است که بر طشت می ریزد.

حسن، در تداوم سکوت علی و مظلومیت فاطمه است که صبر می کند. حسن از مادر آموخته است که جز به مصلحت اسلام نیندیشد.

حسن، از مادر آموخته است که چگونه تخم انقلاب بنشاند.

حسن، از مادر آموخته است که حتی در دعا و استغفار هم «الجَّارُ ثُمَّ الدَّارُ» را در نظر داشته باشد.

فاطمه(س) و محمد(ص)

فاطمه، افتخار محمد و نمونه اعلا و بارز دانشگاه محمد است.

محمد «اِنِّی بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمَ الْاَخْلاقِ» را به دلگرمی فاطمه فریاد می کشد.

فاطمه، پاره جگر محمد، بضعه محمد است. فاطمه کسی است که رضایت محمد(ص) در گرو رضایت اوست.

فاطمه، برگ برنده محمد در مقابله با جاهلیت و سبعیت و کفر است.

فاطمه، تنها کسی است که پیامبر پس از هر جهاد طاقت فرسا به دیدار او می رود و خستگی را در عمق چشمان مهربان او گم می کند.

فاطمه، همان کسی است که پیامبرش، برترین زن در آفرینش نام نهاده و به لقب عارفانه «ام ابیها» مفتخرش ساخته است.

فاطمه(س) و خدا

به تحقیق می توان گفت که یکی از زیباترین، ملکوتی ترین، مقدس­ترین و در­عین­حال دست نیافتنی ترین و ناشناخته ترین رابطه ها، رابطه فاطمه با خداست. بنای آسمان و زمین و روشنایی ماه و خورشید و گردش افلاک و وسعت دریاها به اعتبار او و خاندان اوست. «وَ عِزَتی وَ جلالی اِنّی ما خَلَقْتُسماءً مبنیهً وَ لا اَرضاً مَدحیهً ولا قمراً مُنیراً وَ لا شَمْسَاً مُضیئهً وَ لا فَلکاً یدورُ وَ لا بَحراً یَجْرِی وَ لا فُلکاً یَسری اِلّا لاَجْلِکُمْ وَ مَحَبَّتِکُم».

وجود او بزرگ ترین و کافی ترین فلسفه آفرینش زن است، همچنان که وجود خاندان او بهانه خلق آفرینش. برای او همین افتخار بس که خداوند به پالایشش همت گماشته و پاکی را در وجودش به ودیعت نهاده است.

«إِنّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا».

او مظهر عطوفت خداوند و سمبل رأفت و مهر الهی است. مگر نه اینکه در محشر، مفتاح جنت در دستان مبارک فاطمه است و اذن دخول بهشت، رضایت و محبت اوست؟

 

پ.ن1:خوشا به حالت حبیب الله که "صدیقه" ات آمده است

          خوشا بحالت اسدالله که "انیسه" ات آمده است

          خوشا بحالت دنیا که "مبارکه" ات آمده است 

          خوشا بحالت آسمان که "منصوره" آمده است

          خوشا بحالت ای زن که "زکیه" آمده است 

          خوشا بحالت ای مرد که "طاهره" آمده است 

          خوشا به حالت شیعه که" فاطمه" آمده است

          خوشا بحالت عالم که "راضیه" آمده است

          خوشحالی برای توست خداوند که "مرضیه" آمده است   

 پ.ن2:در حرم حضرت کریمة (بخوانید حضرت کوثر) بسیار دعاگویتان بودم و به جای تک تکتان زیارت کردم.نام یکایکتان را آوردم(اصلا مدل ما اینگونه ست،به نام صدا میزنیم!). و دستم را محکم به ضریح گرفتم و "همه"تان شدم و با تمام وجود گفتم"یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنة".زیارتتان قبول!

...ای کاش من همه بودم و با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

 

عیـــــــــــــــــــــدتون مبارک

دست بوس تمام مادران و همسران نمونه هم هستیم،علی الخصوص مادران و همسران شهدا

 

 




طبقه بندی: اشعارآئینی، مذهبی،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

پیرمرد مرام و منطق زندگی اش این بود؛"هر روز بدتر از دیروز تا ظهور حجت".خودش که می گفت این جمله،حدیث است و از کسی شنیده.ورد زبانش شده بود و جا و بی جا از آن استفاده می کرد.به هیچ کس اعتماد نداشت،الا صاحب الزمان

نمازش را به هیچ کس اقتدا نمی کرد و می گفت:فقط صاحب الزمان!

زندگی اش برایم کسل کننده بود.یکنواختی از سر و روی روزهایش می بارید.هیچ پیشرفتی نداشت،امروز مثل دیروز،فردا مثل امروز،یک عمر را همینگونه گذرانده بود.فقط به خاطر یک حدیث،که آنهم خدامیداند سندیت دارد یا خیر.شنیده و به ظن خودش تفسیر کرده و یک عمر شد مبنای زندگی اش.

 

خسته بود از شرایط زمانه؛می نالید از بی وفایی ها،سنگدلی ها،از بی دینی ها،بی قیدوبندی ها،حتی از گرانی ها.ولی ، بازخودش را با همان جمله راضی نگه می داشت؛"هر روز..."

می گفتیم:پدرجان!اگر امروز جوانان بی احترامی بزرگترها رامی کنند،باید راهنمایی شان کرد،جوانند،نمی فهمند،ما باید به آنها بگوییم.کمی سکوت می کرد و می گفت:نه آقا!از قدیم گفته اند:"هر روز بدتر از دیروز تا ظهور حجت" اول دنیا کفر،آخر دنیا هم کفر!

در افکار خود غوطه ور می شوم؛در کار این مرد مانده ام.حرف و کارهایش،منطقش، نه با  "دینم" جور درمی آید نه با "عقلم".از یک طرف که فکر زندگانی این مرد و طرز فکرش وارد مغزم می شود، از آن طرف این جمله معروف و عجیب و کارساز عارف ابوسعید ابوالخیر که می گفت :"هر کس هرجا هست ،یک قدم به جلو برود" از ذهنم خارج میشود.یک جای این معاملات مشکل دارد.

نمیشود که هم خواستار برقراری عدل مطلق باشی هم صم بکم یک گوشه بنشینی،نمیشود هم تشنه پاکی مطلق باشی هم به ناپاکی وآلودگی عادت کنی،نمیشود دعای فرج بخوانی برای آمدن صدای  مظلومان و تو ببینی چکمه های ظالمان را و فقط سکوت کنی و از ته دل  بسوزی.

نمیشود؛در فرمول های "دین" و "عقل" من این چیزها باهم "جمع" نمیشوند.من که می گویم اگر صاحب الزمان هم بیاید،این مرد می گوید:خب الحمدلله که صاحب الزمان هم آمد،ان شاالله "خودش"همه چیز را درست میکند.و مینشید به خواندن دعا برای سلامتی حضرت.

 

پ. ن1:متن این پست با خواندن  لینکها کامل می شود.

وظایف منتظران درعصرغیبت

دیدگاه امام خمینی درباره منتظران

منظور از انتظار،آمادگیست

برداشت انحرافی از انتظار فرج

 

 

پ.ن2:نقل زندگی این پیرمرد تنها وتنها  برای افشای چهره خط انحرافی انجمن حجتیه است ، انجمنی که القاکننده این نوع تفکر اشتباه و سمی است واینکه بگویم من با چنین افرادی تعامل داشته ام وزندگی شان رادیده ام، می دانم که "مرداب،هیچ گاه به دریا نمی رسد".و صدالبته این پیرمرد هیچ شناختی از این انجمن ندارد ولی این خط فکری منحرف زندگی اش را تباه کرد.

 

جریان شناسی انجمن  1 / 2

اینفوگرافی انجمن حجتیه جدید

 

 

 

 

 




طبقه بندی: فرهنگی، سیاسی، مذهبی،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

حدود هفت هشت سال پیش بود


حوالی طلائیه بچه های تفحص چند تا شهید رو تازه پیدا کرده بودن و داشتند آنها را به طرف یادمان می آوردند پاره های پیرهن و کوله پشتی شهدا هم همراهشون بود؛

از قضا یه کاروانی اومده بود که تیپ و ظاهر خوبی نداشتن، دختر بودن، یه چندتائیشون یه جا جمع بودن و داشتن با وضعیت نامناسبی میگفتن و میخندیدن که در مسیر حرکت بچه های تفحص قرار داشتند

 نمیدونم چی شد ، انگار اون بچه ها ناراحت شدن یا دلشون شکست یا هر چی که؛ یکیشون ،کوله پشتی و پیرهن تفحص شده رو انداخت به سمت یکی از انها و با لحنی خون به دل گفت: اینا برای شما رفتن ، اینم باقی مونده شون... 

نمی دونم چی شد.اون خانوم ترسید ، شوکه شد یا هر چی، شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن و دویدن؛ غائله ای شد... 

خلاصه؛ گرفتن و نشوندنش و آبی و دعوت به آرامشی! 

شنیدم که خواسته بود همونجا براش چادر پیدا کنن،می خواست از همونجا با چادر برگرده..


برگرفته از وبلاگ "من و چادرم"


پ.ن 1:فقط دلم خواست این خاطره رو بذارم تو وب...همین! بدجور دلم را لرزاند..

پ.ن2:   به نام تو..

          به عشق تو..

          و به فدای تو...یا امام الهادی..


ضایع نگشت ده شب وده روز انتظار

داروی ما به دست امام هدی رسید


کوجرات توکل و حال توسلی؟

از او رسید اگر به دعاگو دعا رسید


آیینه وار گم شده بودیم در غبار

تا آن فلک سوار،به فریاد ما رسید




طبقه بندی: فرهنگی، حجاب و عفاف، دفاع مقدس،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

تقویم را برمی داری و یکی یکی روزهای بهار را ورق میزنی؛3،2،1...19

19 بار صبح های فروردین را به شب رساندی،اما بیستمین صبحش بوی دیگری دارد.چیزی در گوشه تقویم نظرت را جلب می کند؛"روز ملی فناوری هسته ای"،و انگار چیزی درمیان این چند کلمه دلت را قلقلک می دهد؛"ملی".چقدر این حست شبیه همان حسی است که زمان ورق زدن صفحه 29 اسفند داشتی؛ روز"ملی شدن صنعت نفت"

تقویم را می بندی و انگار ذهنت بدجور مشغول شده است .روزها و سالها و حوادث جلوی چشمانت رژه میروند؛گاهی دلت می گیرد،گاهی شاد می شوی،گاهی احساس غرور می کنی،گاهی سرافکندگی . بازهم این جمله برایت تکرار می شود:" روز ملی فناوری هسته ای"..قدمت زیادی ندارد!تازه 6 سالش شده،ولی انگار به اندازه 60 سال حرف دارد.

تو را می برد به 60 سال پیش یعنی چیزی حدود دهه 1950 میلادی؛آن زمانها ایالت متحده آمریکا ودیگر کشورهای غربی ایران تو را اولین اولویت خاورمیانه برای ساخت نیروگاه اتمی می دانند."ایران پهلوی"می شود عضو I A E A (آژانس بین المللی انرژی اتمی)،و بعد از چند سال NPT(پیمان عدم تکثیر سلاح های هسته ای) را می پذیرد.

کشورهای غربی سرودست می شکانند برای همکاری هسته ای با ایران!

سالها به همین منوال می گذرد تا می رسد به  1357؛ سال 57 که دست آمریکا از ایران کوتاه شد،شروع کرد به دخالتها و توطئه ها و تحریم های پیاپی..

آمریکا و همان کشورهای غربی مشتاق همکاری،شدند معترض.آمریکا شروع کرد به  بازی درآوردن که ؛ایران نیازی به سوخت هسته ای ندارد،درحالیکه 4 دهه قبل خودش آنرا حمایت میکرد! ما شدیم متهم به ساخت سلاح های هسته ای و آمریکا هر روز به فکر توطئه ای جدیدتر.

ولی ایران "مصمم بود بر حق مسلّمش"، وبه خود اطمینان داشت.

ایران روی خودش کارکرد،روی توان خودش،روی علم خودش،روی خودباوری خودش،چون؛به "باورهای خودش باور داشت".پیش رفت؛روز به روز،قدم به قدم.شکش به یقین تبدیل شد؛"او می تواند".آنقدر این مشق ها را با خود تمرین کرد تا بالاخره در روز 20فروردین 1385توانست به فناوری غنی سازی اورانیوم دست یابد.توانست "فناوری هسته ای" را "ملی" کند.

دیگر آمریکا و همدستانش هم خوب می دانستند که ایران نه نیازی به سلاح هسته ای دارد و نه قصد تولیدش را،ولی او مشکلش جای دیگری بود.او با خود "ایران" مشکل دارد، با نظام "جمهوری اسلامی ایران"،با "باور"های ایران ، با "ایران مستقل".

اینبار جور دیگری وارد صحنه شد؛ ترور دانشمندان هسته ای

دیماه 88:دانشمند مسعود علیمحمدی

آذرماه 89: دانشمند مجید شهریاری

مرداد 90:دانشمند رضایی نژاد

دیماه 90:دانشمند مصطفی احمدی روشن و محقق رضا قشقایی

تقریبا هر سال یک ترور..

گمان می کرد می تواند با این ترفند اراده ایرانی را تضعیف کند.نمی دانست که آرمیتای شهید رضایی نژاد منتظر است به کلاس اول برود تا لهشان کند!نمی دانست "ما نسل انقلابیم بگذار عدو بداند. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند " زمزمه لبان محمد حسین ِ شهید قشقایی می شود ،نمی دانست که فرزند شهید شهریاری می گوید"با زنده نگه داشتن شخصیت معنوی پدرم از دشمن انتقام می گیرم".نمی دانست اگر یک مصطفی روشن را ترور کند،300 مصطفی روشن دیگر متولد می شود..آمریکا این چیزها را نمی دانست،بعید هم میدانم درآینده بفهمد!

چقدر با من حرف داشت این روز "ملی" فناوری هسته ای!

مثلا اینکه؛اگر آمریکا دست بردار نیست،ما از او سمج تریم!

 

این راه رفتنیست....حتی بدون سر...حتی بدون پا

 




طبقه بندی: سیاسی،
[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش

نزدیکتر شدی به خودت،ذات بی نشان




طبقه بندی: دل نوشته،
[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

"این متن را کمی دیر ولی می نویسم!"

 

متوجه شدیم خزانه جورابمان(!) خالی شده است،عزم بازار کردیم؛

دلشوره این را داشتم،نکند جنس ایرانی پیدانشود؛تقریبا ناامید بودم.جنس چینی دربازار جوراب غوغا می کند.چینی نباشد نهایتا می رسد به made in korea یا made in turkey،"ایرانی" بسیار بسیار اندک است!

تقریبا کل بازار را گشتیم،امیدی نمانده بود.

آخرین مغازه؛ جورابی که می خواستم را پیدا کردم.رنگ،طرح،جنس،اندازه،قیمت؛عالی. دلم رضا نبود جنس غیرایرانی بخرم.که ناگهان؛شادی "تمام" وجودم را فرا گرفت!

چیزی چشمانم را نوازش کرد!خط زیبای فارسی؛ "محصولی از شرکت(...)"

چقدر شیرین است دیدن خط فارسی بر روی کالا

چقدر غرورآفرین است دیدن "made in iran" در پایین کالای مرغوب و دلخواه مشتری

ای کاش امسال این جمله بالکل حذف بشود از ذهن و زبان مردم؛ "جنس ِ ایرانیه دیگه!"(باهمان لحن تحقیر آمیز بخوانید) 

 

درمان:

مسئولین ِ جان!همتی..

ایرانی نشان داده است،می تواند.درهمه عرصه ها،حتی همین عرصه تولید کالا نشان داده که قابلیت حضور در صحنه و رقابت با جنس های خارجی را دارد.همه اینها به حمایت جدی شما از تولیدات داخلی و جلوگیری از واردات بی رویه اجناس نامرغوب (از جمله:چینی!) بستگی دارد.

 

پیشگیری:

مردم!

1)مایی که مدام غر می زنیم به جان مسئولین که چرا چنین اند و چنان .خب!امسال،سال عمل ماست؛این گوی و این میدان..امسال،سال نقش آفرینی ما مردم است،آنهم از نوع جهادی اش

حمایت از کار و سرمایه ایرانی نیازمند "پا روی دل گذاشتن"من و توست.جهاد وتوان می خواهد چشمانت را برروی آنهمه اجناس رنگارنگ و شکیل خارجی ببندی و بدنبال جنس ایرانی(شاید باکیفیت و تنوع کمتر و کمی قیمت بالاتر)باشی.سخت است ،ولی برای پیشرفت و پیروزی ایرانت لازم است.باورکنید می ارزد؛مطمئنا شیرینی اش،اهلی من العسل خواهد بود.

2)ممکن است این فکر اشتباه به ذهن بعضی از مردم خطور کند؛که خب!ماهم می رویم و پشت سرهم"حمایت" می کنیم تولید ملی را!ریز و درشت،انواع و اقسام،ضروری و غیرضروری .اصلا لوازم خانه را می فروشیم و ایرانی اش را می خریم!

نه عزیزان!اینطور نشود،"اصلاح الگوی مصرف" همچنان باقیست..مصرف گرایی و زیاده روی واسراف ،کالای ایرانی و خارجی نمی شناسد.اینگونه اگریک نفع  داشته باشد،چندین ضرر هم پشت بندش به کشور خواهد زد!

................................................................

هرچه می خواهم ننویسم از تو...نمی شود مادر!

هرچه می خواهم خالی نکنم این بغض را نمی شود

هرچه می خواهم مهر بزنم بر این دهان و هیچ نگویم،نمی شود..

ننویسم؛نمی توانم...بخواهم بنویسم؛ "ن م ی ت و ا ن م"...می شکنم!

چه کرده ای ای دل که "قرار"بر تو حرام شد؟!

ابریست کوچه کوچه،دل من،خداکند

نم نم ،غزل ببارد و توفان به پا کند

حسی غریب در قلمم بغض کرده است

چیزی نمانده پشت غزل را دو تا کند

(نذر تو..)

 

"التماس دعا"

 

 

 




طبقه بندی: فرهنگی، سیاسی،
[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

"آی آدما غصه چیه دنیا دو روزه        نخندی،فردا که بشه دلت میسوزه"

                                                                                   (قسمتی از تیتراژ طنز"خنده بازار")

 

کار و بار صدا وسیمای ما به وقت مناسبتهای شاد و جشنها دیدنیست..

شاه این جشن ها و مناسبتها هم که "نوروز"است!

نزدیک سال تحویل که میشویم انگار می گوییم:خب،13 روز تعطیلی..13 روز همه چیز تعطیل!

حتی دیانت و ارزشهایمان..

شاید اقتضای آن همین است!پس..13روز پارامترهای دین واخلاق تعطیل!

والا!چه اصراریست؟!شاید حکایت ،همان حکایت"شب عروسی"ست!یک شب که هزار شب نشد! 13روز هم..

بیایید و13 روز شاد باشیم...بی خیال همه چیز..ول کنیم برنامه های فرهنگی سیما را! 13روز تعطیل کنیم فرهنگسازی را..به جایی که برنمی خورد!!یک نفسی بکشیــــــــــــــــــم...وقت بسیار است،از 14م شروع می کنیم دوباره!

آنوقت میشود برای ویژه برنامه تحویل سال یک دکوری ساخت که دهان همه باز بماند..دیگر که قرار نیست نگران ترویج تجمل گرایی باشیم!

میشود سر برنامه با مجری بغلی شوخی های یخکی کرد و قاه قاه خندید...این روزها  فرزندان ما تعطیلند و نمی آموزند که!

میشود بی دغدغه گروه های موسیقی و خواننده های(...) را رسانه ای کرد و پایکوبان بزم را رونق داد

میشود...

خب!همه چیز که تعطیل شده،تدبیر و برنامه ریزی را هم تعطیل کنیم برود!

اینطور خیلی راحتتر"اخراجیهای3"،فیلمی که یادآور شاید زجرآورترین خاطره ها برای ملت باشد،در شب عید و شادی جا می گیرد.

دیگر چرا فکر محتوا باشیم؟!جلف ترین و بی محتواترین فیلم ها را پخش می کنیم...

فقط شاد باش،بخند!گفته بودم که؛این 13 روز مردم بالکل تعطیلند،نمی آموزند که!فقط میخندند....بی خیال محتوا!!

خب اگر قرار است تدبیری در کار نباشد و صرف اینکه یک فیلم اقبال عمومی فوق العاده ای داشته آنرا پخش کنیم(بدون بررسی و در نظرگرفتن جوانب دیگرش) و گاهی هزاران بار،جوری که دیالوگهایش را حفظ شویم!!

خب شما آن بالا چه میکنید؟!زحمت ندهیم شما را!خودمان اداره میکنیم این صدا و سیمای عزیز را..

البته بی انصافی نشود،فیلم ها و مستندهای خوب هم هست،ولی آنقدر کم و بی موقع و بدموقع پخش میشوند که انصافا باید بگوییم..گم است..گم است ...گم

صدا و سیمای ما هم خدا را میخواهد هم خرما..

مستندهای ناب راهیان نور و عطر افلاک وفیلم های.. را کنار فیلم های "ناب"(!!)دیگر می گذارد

با زبان بی زبانی می گوید:خیلی راحت می توان هم خدا را داشت هم خرما.مردم!جمع ایندو خیلی راحت است،ببینید!

همین چیزها،راه را نشان مردم می دهد،که در این سفرها،در طبیعت،در جاده ها چیزهایی را می بینی که چشمانت 4 تا میشود،نمیخواهی باورکنی!مردم صحنه هایی خلق می کنند،دیدنی!!

آنگاه همان آدم را در نمازخانه بین راهی می بینی که قامت صلاة بسته است..

نمیخواهم تمام کازه کوزه ها را سر صدا و سیما بشکنم،ولی قبول کنیم مسئولیتش از همه سنگین تر است..در حالی که درخواب خرگوشی به سر میبرد!

 

داغ نوشت:

گفتند فاطمیه کدام است؟کوچه چیست؟

افسانه باشد این همه؛گفتم خدا کند

 




طبقه بندی: فرهنگی، دل نوشته،
[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 11:17 ق.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

نمیدانم خاطرتان هست داستان "حکمت" سفر قم ما را،در روز عرفه؟!

از آن روز به بعد،لحظه ها را می شمردم که خبری برسد از سوی کریمه اهل بیت(سلام الله علیها)...

حواله سفر شلمچه..

میدانستم این حواله را از هیچ کس به جز خود حضرت نخواهم گرفت

دیر یا زود سیرابم می کند..یقین داشتم..با وجود تشنگی مفرط..صبر کردم!

گذشت و گذشت..

خبری نشد!قرار بود نیمی از اسفند را خادم الشهدا باشم،نشد!

قرار بود تعطیلات عید را کربلای حسین باشم،نشد!

هرروز خبری می رسید..خبر سفر کربلای فلان دوست.خبر خادمی بهمان آشنا!

داغ روی داغ..آه روی آه.....سالی سراسر افسوس و بی برکتی(ازاین نظر!)

ولی دلم گرم بود!میدانسم بدقولی و بی وفایی با خاندان عصمت جمع ناشدنیست.

بی قراری هایم را پیش خودش بردم..در گوشش!!

شب وفات حضرت..خانه خدا..بعد از نماز مغرب و عشا...پای سجاده..

نجوا..نجوا

اینطور  که نمی شود حضرت معصومه!!من دلم...

به خانه که رسیدم..هنوز لباس های بیرون تنم بود...صدای زنگ تلفن..

بازهم همان گروهی که مرا به"قم"بردند..بازهم همان"خواهرم"گوشی را برداشت!

اینبار..

حواله شلمچه!!

خودتان حدس بزنید حال آنشب مرا..

گفتم که..بدقولی با این خانواده جمع نمی شود!

..

 

جمعه عازمم ..به دیارعشق..به شهر خون..به ارض تماما سماء ..برای عشقبازی!

شنیده ام کسی امام حسین را در خواب میبیند و به ایشان میگوید:آقا تعدادی از عاشقانتان یاد و نام شهدا را زنده نگه میدارند،برای شهدا کارمیکنند،عاشقند..

پاسخ دادند:میدانم..آنها را به علی اکبرم سپردم!

میروم تا خودم را به علی اکبر حسین  بسپارم..

اگر دلتان هوایی شد،شماهم راهی کنید این دل را..

قول می دهم امانتدار خوبی باشم!نام تک تکتان را تاآنجایی که ذهن یاری کند خواهم آورد

دلهایتان را دودستی تقدیم خواهم کرد..همانجا ،روبروی کربلای مولا

شماهم مرا با دعایتان بدرقه کنید!تا شاید دعایم به دعای شما مستجاب شود

ضمیمه:بوی فاطمیه از شلمچه می آید..

****

عید نوشت(!):                    نرم نرمک میرسد اینک بهار ...           




طبقه بندی: فرهنگی، مذهبی، دل نوشته،
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

نقدو بررسی فیلم "جدایی نادر از سیمین"

http://www.eshnab.mihanblog.com/post/84

(از نظرات و مباحثه شما استقبال میکنیم!)

 

دلصدا

اولین مجموعه ترانه های دلتنگ مردان جنگ

سایت دلصدا




[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]
فکر کنم الان دیگه همه می دونند "باربی" یکی از سلاح های موثر تهاجم فرهنگی استعمار برای کودکان و حتی بزرگسالانه که خیلی از اهداف خودش رو با این اسلحه پیش می بره که فقط یک نمونه اش الگوسازی در ناخودآگاه ذهن کودکان ماست.

دیروز وقتی خاطره ای رو درین باره می خوندم از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند و مومن غرق شعف شدم که چطور یک تهدید به نام باربی رو برای فرزند خودش تبدیل به یک فرصت کردند.

خاطره رو با هم بخونیم:

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم...

دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت.. 

و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود...

خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم

که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد...

 باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد... عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید.... اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت....مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون...

و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه....

فکر میکنید چی شد؟

زانوهای باربی ام شکست....

چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم...

و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده....

من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند...

داشتم فک میکردم چقد تحت تاثیر این عروسک بودم؟

مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه

ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه

لاکاشو پاک کردیم...

موهاشو بافتیم

مث خودم چادر سرش کردم

و نماز جمعه هم میرفت...

مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد...

 

برگرفته از وبلاگ"من و چادرم"

پانوشت:

خوبست نگاهی عمیق!به این مطالب بیاندازید..

1)باربی و دارا وسارا

2)باربی جاسوس!

3)عروسک باربی،دکتر حسن عباسی(مهم)

 




طبقه بندی: فرهنگی، حجاب و عفاف، مذهبی،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

خاطره اولین رای ما!و علت "سبز" بودن رنگ جوهر انگشتانمان..

احوال شما آقای اوباما؟خوب هستین جناب نتانیاهو؟به به خانم کلینتون!شما چطورید؟سارکوزی جان شما هم که هستی!

شنیدم ناخوش احوالید!بدنباشه؟خدای ناکرده اتفاقی افتاده؟مردم ایران احوال پرسن!

بابا یه خرده مراقب خودتون باشید.اصلا برای شما خوب نیست!بنیتون ضعیف شده..

راستی چرا رنگ و روتون این رنگی شده؟!آبی؟!!!عجیبه!

مردم ضعیف میشن رنگشون زرد میشه!(خیلی ببخشید ولی انگار سرتون رو کردن تو سطل پراز جوهر آبی!!)

اوه اوه!پای چشماتون هم که کبوده؟!

نچ!چقدر آخه بگم یه خرده به فکر خودتون باشید؟!حیفه!از دست میرید اینجورها!

حالا چی شد که اینجور شد؟(ولی خودمونیم،کار هرکی بوده ضرب شست خوبی داشته!)

نگفتید بلاخره؟کار کی بود؟!

ای بابا،گریه نکنید حالا!شما که قبلا هم از این تجربه ها داشتید..عادت نکردید هنوز؟

دفعه قبلی هم گفتم؛لازم نبود به فکر درمانش باشید..میشناسم شما رو دیگه..میدونستم دوباره یه بلایی سر خودتون میارید!

نشنیدم!کی؟!

نه بابا؟! ایران؟!

بازم؟حالا چکار کردن؟!

نخندونید منو!!...رأی ؟! یه رأی که دیگه این حرفها رو نداره!

پس این تحریم هاتون هم کاری نکرد نه؟!داره سخت میشه ها..

والا حالا که میگید کار ایران بوده..چی بگم آخه؟

متاسفانه،راه علاجی نیست..باید تحمل کنید!!!باز اگر کس دیگه ای بود یه جیزی!خودمون رو که دیگه نمی تونیم گول بزنیم،شما بهتر میدونید،با ایران نمیشه درافتاد!برا خودتون بد میشه!شرمنده ام..

                                                     ****

آخی بیچاره ها!ایرانیها به چه روزی انداختن این ها رو..

ولی خب قیافشون خیلی خنده دار بود..هه هه..

 

دل نوشت:

هموطنان عزیزم،مردمان خامنه ای

بازهم گل کاشتید

دستانتان امروز بوسیدنی بود..

مثل دست رهبرم درهمان اوایل صبح..

هنوزهم حوزه های انتخابی پر است از شمایان..

بازهم مثل همیشه خوش درخشیدید

بازهم مشت محکمی زدید بردهان دشمن

والبته محکمتر..

بازهم سرافراز کردید شهدایمان را

بازهم پاسداری کردید از خونهایشان

دست مریزاد..

چرا شما انقدر خوبید وبصیر

انقدر دوست داشتنی

انقدر صبور

انقدر باصلابت

نمیدانم..

فقط میگویم..

خدایا شکر

 

 




طبقه بندی: سیاسی، دل نوشته،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

رأی دادن یا ندادن،مسئله اینست!

                                فقط6 روز دیگر تا برآورده شدن یک آرزوی دیرینه!

عالمی به محض رسیدن به 15سالگی و سن تکلیف برای خودش جشن ومیهمانی می گیرد و ابراز شادمانی می کند!!می گویند؛آقا،این چه جورشه دیگه؟!بیشتر هم سن و سالان شما الان حال دیگری دارن و نگران!که کارشون از این به بعد سخت تر میشه،اونوقت شما...؟!

جواب می دهند؛بلاخره خدا منو آدم حساب کرد!!

***

10 سال پیش خدا من رو هم آدم حساب کرد!! اما هنوز چند روزی باقی مونده تا خودم هم باورم بشه که "آدم"حساب میشم!!که اجازه این رو دارم که هویتم رو به همه ثابت کنم.

هنوز چند روزی مونده که از وسط همین کوچه پس کوچه ها،فریاد بزنم که...این "منم"!!

فقط 6 روز دیگر،تا اولین رأی زندگی من...تا اولین مهر بر صفحه سفید انتخابات شناسنامه!

..

چقدر حرص میخوردم وقتی می دیدم خوب و بد رو می تونم تشخیص بدم ولی اون رو نمیتونم فریاد کنم!

توی هول و ولای انتخابات بودم،توی جریان فراز و فرودهاش بودم،اتفاقات پیرامونش توی زندگی من هم تاثیر میذاشت،فکرمو به خودش مشغول می کرد..می فهمیدم اصلح ترین فرد چه کسی هست ولی روز رأی گیری که می شد می گفتن؛شما خانوم..عقب،عقب!!رأی نمی تونی بدی! دِ ظلم بالاتر از این؟!

انگشت های آبی آدم ها رو می دیدم که رأیشون رو ،عقیدشون رو توی تاریخ ثبت کردند و خودم رو که سرم بی کلاه مونده!

اون استامپ روی میز واسم شده آرزو!!!!!

نوشتن همراه با سلام و صلوات(!!)اسم مورد قبول ترین فرد روی کاغذ رأی و دعا برای انتخاب شدن اون!

اگر نرسیدم به انتخاب رئیس جمهورم،گذشتم!...انتخابات مجلس مهم تره..از این رو ،بسیار خوشحالم!

خدا میدونه جدیدا چه علاقه شدیدی نسبت به "بند اول انگشت اشاره دست راستم"پیدا کردم!!جدی میگم..منتظرم آبروم رو بخره!

..

مدتها به این فکر می کردم،افرادی که رأی نمی دهند(به هر دلیلی)فردا روز حق اعتراض دارند؟!که فلانی چرااینجور؟!بهمانی چرا اونجور؟!اصلا باید پذیرفت حرفهایشان را؟وقتی خودشان برای حق خودشان ارزشی قائل نیستند؟آن زمان که باید ،حرفشان را نزدند پس حرف ها و نقدهای بعدشان هم حرف حسابی نخواهد بود.

بایدلحظه را شناخت..

*نکته:کسی که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد،زیر لگد دشمن بیدار می شود.

                                                                            (امیر بیان حضرت علی"علیه السلام")

........

رأی دادن یا ندادن،مسئله(فقط) این نیست!

دادن رأی گام بسیار بلندیست ولی "درست رأی دادن"گام بلندتریست...

اگر برویم و صرفا کاغذی در صندوق بیاندازیم،این دیگر رأی دادن نیست.که می شود کاغذ بازی..

"حضور" ما حرفش را می زند ولی "رأی" ما چه؟!حرفی برای گفتن دارد؟!

طرف حساب"حضور"ما دشمنان مایند،که این خوب جوابیست به یاوه گویی های آنها ولی خود ما چه؟دوستانمان چه؟حقی برگردن ما ندارند؟

رأی از سر بی اطلاعی و بی بصیرتی، از سر منافع شخصی  و قبیله ای،رأی های تعارفی،رأی های از سر شکم سیری..نه که نفعی ندارد،که خسرانیست عظیم!هم برای خودمان ،هم برای تمام هموطنان ودوستانمان و شاید جبران ناپذیر..

بله!رأی هر کدام از ما اینچنین خاصیتی دارد..

هرکداممان بار یک ملت را به دوش می کشیم،حواسمان باشد!

انقلاب ما به "حضور"و"درست رأی دادن" به یک اندازه نیاز دارد.

این را بدانیم که انتخابات مجلس بسیار حساس تر از ریاست جمهوریست.زیرا جایگاه مجلس بسیار بسیار بالاتر از دولت است.مجلس است که بر قوه مجریه نظارت می کند،مجلس است که بر قوه قضائیه نظارت می کند،مجلس است که قانون گذاری می کند،مجلس خوب همه چیز را خوب میکند و مجلس بد همه چیز را بد..

حواسمان باشد چه کسی را به آنجا می فرستیم.او نماینده من و تو و همه ملت خواهد بود.یک رأی موافق،مخالف ویا حتی ممتنع و تصویب قانون او می تواند زندگی ما را زیر و رو کند. می تواند هزاران نفع برای ما و کشورمان داشته باشد و یا خون ما را در شیشه کند و به ذلتمان بکشد!نماینده ما دیگر زبان ماست، می تواند هر کاری که بخواهد با ما بکند..حواسمان باشد!

نماینده مجلس،شهردار و استاندار و رئیس جمهور نیست که از او انتظار فضای سبز و شغل و آسفالت(!) داشته  باشیم،کار او چیز دیگریست..کار او بسی حساس تر از این چیزهاست،حواسمان باشد بخاطر قول شغل و... یک کاندیدا را نفرستیم به مجلس(اصلا در حوزه کاری او نیست)

 

**چند سئوال؛

1)باا این وجود چرا دیگر باید مردمی و زجر کشیده و دور از اشرافی گری باشد؟

نماینده ای که از میان مردم و آشنا با مشکلات مردم و نقطه ضعف های جامعه نباشد،نمی تواند اولویت ها و نیازها را تشخیص دهد و طبق آنها طرح و لایحه و قانون تصویب کند.

اگرنماینده  شجاع نباشد،نمی تواند آن موقع که باید از چیزی که به نفع مردم و کشور است در فضایی که شاید همه مخالف باشند دفاع کند و زبان گویای ملت باشد.

و مواردی مشابه این..

2)شنیده اید بعضی می گویند؛همه کاندیدا ها مثل همند،هیچ کدام به درد نمیخورند!رأی بدهیم که چه بشود؟!

خوب اگر خوب و خوبتری نباشد،حداقل می توانیم کاری کنیم که از میان بد و بدتر،"بدتر" به مجلس نرود!

غیر ممکن است از میان 2نفر یکی برتر از دیگری نباشد!حتی1%..به فکر1%پیشرفت کشورمان باشیم!الان هم که لیستها و احزاب الی ماشاالله(با اینکه مخالف این حزب بازی هایم)ولی با تحقیق و بصیرت مطمئنا "خوبتر"را می شود انتخاب کرد.

شانه خالی کردن از زیر مسئولیت یعنی بی دغدغه بودن نسبت به هدف!

اسلام و انقلاب ما کم از این "سکوت"ها ضربه نخورده است،حواسمان باشد!

                                 

                                          خلاصه کلام؛حواسمان باشد!




طبقه بندی: چراغ راه(سخنان امام خامنه ای)، فرهنگی، سیاسی، دل نوشته،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

سال ها پیش، طرفای ماه فوریه،شور و حال عجیبی در دوستانم حس کردم!!انگار خبری بود..

زمزمه هایی می پیچید!!مثل؛ امسال ولنتاین چندمه؟!

یه کلمه ناآشنا ذهنم رو مشغول کرد!ولنتاین..

واین سئوال؛ ولنتاین چیه؟

پرس و جو کردم..

یکی می گفت:ولنتاین،روزعشاقه..!!

دیگری می گفت:این روز مخصوص نامزدهاست،که هنوز به هم نرسیده اند و با هدیه ای عشقشون رو به هم ابراز می کنند!

و یا..:اونور آب ،این روز یه روز رسمیه برای مهرورزی بین دو دوست(که البته فرقی نمیکنه همجنس باشند یا..)که غالبا غیرهمجنس هستند و محبتشون رو با دادن هدیه نشون می دهند!

و...

برام جالب بود!من هم این روز رو قبول کردم!!

..

واما اینور آب!

هرسال،نزدیک ولنتاین دوستانم را می دیدم که در تدارک خرید هدیه برای دوستانشون هستند،فکرها مشغول اینکه،امسال چی بخرم؟!

کم کم،گالری ها،هدیه سراها،گل فروشی ها،مزیّن شدند به نام ولنتاین!!..مثل؛"هدیه سرای ولنتاین"..

کارتهای مخصوص این روز به بازار آمد..انواع و اقسام وسایل مخصوص تبریک روز عشاق!

نزدیک ولنتاین بازار شلوغ تر می شد،فروش هدیه سراها و گالری ها و عطرفروشی هاو...بالا می رفت....دختر و پسر در تکاپوی ولنتاین!

واما روز موعود..

صبح که می رفتم مدرسه،میدیدم بازار ماچ و بوسه و تبریک و هدیه در میان دوستان داغ است..بگذریم که شاید بعضی هاشان هدیه یا هدایایی دیگر در گوشه ای برای کس دیگری کنار گذاشته بودند!!بگذریم..

و اما من..

درخانواده ای مذهبی بزرگ شده بودم که زیاد دور و ور این چیزها نبودند!هر نسیمی بود، از بیرون بود!

من هم شاید بخاطر جوِّ خانواده ام،با اینکه این روز برایم جالب بود،زیاد به آن مقید نبودم.تنها تاریخ و روزش را می پرسیدم که بدانم و از دوستانم عقب نمانم!(دوران نوجوانی بود دیگر!!)..و آن روز را تنها به دادن چند پیام تبریک به این و آن می گذراندم!

...

چند سالی به همین منوال گذشت،تا حدودا 4،3سال پیش..

روز ولنتاین بود و مخابرات خوشحال!

پیام تبریکی برای یکی از آشنایان فرستادم.

انتظار داشتم او هم جوابم را با: مرسی و ممنون و فدات شم و..ازین جور حرفها بدهد!

ولی نه!جوابش این نبود!

                                 گفت:من این روز رو قبول ندارم..

راستش جا خوردم،انتظار همچین عکس العملی نداشتم!

گفتم:چرا؟

گفت:این روز مال مسلمون ها نیست،چرا ما  باید از اونها تبعیت کنیم؟

قبول نداشتم!گفتم:کی گفته؟این روز یه روز رسمیه توی کشورهای غربی،اونجا هم مسلمون هست،هم مسیحی،هم کافر،هم... . یک روز ملیّه ربطی به دین و مذهب نداره!!

استدلالم این بود که چون ما همچین روزی نداریم،پس باید قبول کرد که جوانان و نوجوانان ما به سمت ولنتاین کشیده بشن و اعمال غربی ها در این روز براشون جذابیت داشته باشه.. 


ادامه مطلب را بخوانید!

طبقه بندی: فرهنگی، مذهبی، دل نوشته،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]

امروز همه 33 ساله بودند..همه

از آن کودک درون کالسکه،تا آن پیرمرد عصا بدست

چه کردند مردمان این خاک..عجب گلی کاشتند!!گلی که خارهایش بازهم چشمان کور اجانب را کورتر کرد و زخمی بس عمیق بر پیکره وجود نامبارکشان زد.

عجب سرّی است این روز!!روزی عاری از ظاهر و تزویر و مالامال از باطن

.....

یقین داشتم 22 بهمن امسال از پارسال و سالهای پیش پررنگتر و متفاوت تر خواهد بود!

و امروز به عینه دیدم این تفاوت را..

کسی از من پرسید،چطور می گویند امسال فرضا در تهران حضور از سال قبل بیشتر بوده..آخه این همه جمعیت!

بخدا دروغ نمی گویند..!

تهران را نمی دانم ولی حداقل شهر کوچک خودمان را که تشخیص میدهم!!

امسال بهتر از پارسال!!شلوغ تر شده بود

مردم دیگر می آیند راهپیمایی نه پیاده روی!!

شعار می دهند،بلند هم شعار می دهند

دستهایشان را مشت می کنند،بالا هم می گیرند،نه در زیر چادر یا توی جیب!!

22 بهمن دیگر متعلق به بچه حزب اللهی ها نیست!همه می آیند..همه

باحجاب و بد حجاب

هیئتی و خفن(!)

سالگرد انقلاب ما بچه مثبت و خنثی و منفی ندارد

همه آمده بودند.. همه

این را به عینه دیدم ...با همین چشم هایم

خوب دیدم شور و عشق را در چهره های مردم

خوب شنیدم صداهای گرفته شده از فرط فریاد انزجار

خوب همه را امروز بسیجی دیدم و لشکر امام

دیدم..همه اینها را دیدم، آن هم در شهر کوچک خودم، در کمتر از 2 ساعت!! معجزه آفرینی می کند عشق..

..

امروز چشم جهانی به ما بود، خوش درخشیدیم..خوش!

آمریکای بیچاره، اسرائیل مفلوک، انگلیسِ ...؛

امروز مشت محکمی خوردید، درد داشت، ولی از من می شنوید زیاد به فکر درمان نباشید!

زیرا مشتی دیگر در راه است، کمتر از یک ماه دیگر.... پای صندوق های رأی..خواهید دید ما را

حالا بروید و دلتان را به تحریم ها خوش کنید!!

*****

پا نوشت: بی صبرانه منتظر 22 بهمن 91 هستم ،بدون شک پرشورتر از امسال خواهد بود

عجب سالی بشود سال 91، سالی پر از 22 بهمن، 22 بهمن به وقت مصر،یمن،تونس،..به وقت بحرین،فلسطین،عربستان(ان شاالله!)

 

                                        تصاویری از امروز خودمان!

                                راستی عیدتون مبارک(کمی با تأخیر!) 

 




طبقه بندی: فرهنگی، اشعارآئینی، سیاسی، دل نوشته،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ ریحانه...رضوان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

رزمـــنده ای كـه در فــضای
سایـبــر می جنـگی ،بـرای
فـشردن كلیدهای كامپیوتر
وضـو گیرو بـا نیـت قربة الی
الله مطلب بنویس و بـدانكه
تومصداق "ومارمیت اذ رمیت"
هستی.تو درشبهای تـاریك
جبهه سایبری ازمیدان مین
گنـاه عبور می كنی مراقب
باش، به شهدا تمسك كن
بصیرتـت رابالا ببر كه تركش
نخوری.رابطه خودت راباخدا
زیاد كن... با اهل بیت یكی
شـو و در این راه گــوش به
فرمان انها باش.
(حاج حسین یكتا)
Ruyekhatekhoda@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
بک لینک طراحی سایت
www.GoleNarges.com -->